شما هم مراسم ختم بهتون خوش میگذره؟
یکشنبه ساعت ۷.۲۰ دقیقه توی اتاقم داشتم با تلفن صحبت می کردم که دیدیم سارا توی درگاهی اتاقم ظاهر شد و با قیافه مغموم گفت: آقای دیده ای فوت کرد....
آقای دیده ای شوهر خاله مونه. بنده خدا حدود ۸۰ سالش بود. تنها فردی که فکر می کنم کل علم پزشکی رو زیر سئوال برد. حدود ۱۲ سال با بیماری سیروز کبدی (درست نوشتم؟ دوستان پزشک...) مبارزه کرد... روز اولی که مریض شد یکی از دوستای بابا که پزشک خیلی حاذقیه گفت که ایشون نهایتا ۳ الی ۶ ماه زنده میمونند... ولی خوب این ۳ الی ۶ ماه درست ۱۲ سال طول کشید... البته یک سال آخر رو خیلی زجر کشید تا اینکه از پنج شنبه گذشته رفت توی کما و روز دوشنبه فوت کرد... روز جمعه رفتم دیدنش ... آیدین (شوهر خواهرم که پسر خاله ام هم میشه یعنی پسر همین آقا) خیلی ناراحت بود... گفتم خوب آیدین جان چرا دکتر نمیارید بالا سرشون؟ گفت آوردیم دکتر گفت از نظر پزشکی ۱۲ الی ۲۴ ساعت دیگه بیشتر نمیتونه زنده باشه... توی دلم گفتم آها عین همین ۳ الی ۶ ماهه دلتون خوشه ها...
خلاصه اینکه پریشب مامان و بابا تا خبر رو شنیدن رفتن کرج خونه خاله... من و سارا هم گفتیم صبح میایم ... قرار شد دختر داییم بیاد دنبالمون و بریم... ساعت ۷.۳۰ صبح زنگ زد که بیایید پایین من دم بلوکم ... ما هم رفتیم... خیلی عزادار... سر تا پا مشکی و عینک مشکی... با این دختر داییم خیلی راجع به آقای دیده ای صحبت می کردیم... درمورد اینکه قاچاقی زنده مونده و این حرفها (حرفهای رذیلانه
) پسر داییم هم توی ماشین بود... به من گفت عینکتو بردار ببینم... آرایش که نکردی؟ گفتم نه بابا درسته که مرگ برای آقای دیده ای عروسیه ولی خوب زشته... دستمو گرفت و گفت: لاکاتو چرا پاک نکردی؟ گفتم وای تو رو خدا گیر نده لاک که عیبی نداره... آدم باید مرتب باشه ![]()
خلاصه بماند که توی مسیر چقدر خندیدیم ... تا رسیدیم دم خونه خاله اینا دیدم پسرداییم پیاده شده و داره میره توی خونه... از پشت کتشو گرفتم... گفتم کجا؟ باید با ما بری تو... گفت: عمرااااااااا من با شما سه تا نمیام تو... تابلوها... الان میخندید آبرومون میره... یهو دیدم دختر داییم صدا کرد: آلما بدو بیا اینجا... گفتم چیه؟ گفت یک نگاه به این پارچه نوشته ای که سر در زدن بنداز...
شوهر خاله من خدا رحتمش کنه... از اون آدمهایی بود که اصلا با مردم میانه خوبی نداشت... فقط و فقط خودش و خانواده اش... دیدم روی پارچه نوشتن: درگذشت پدری مهربان و فداکار که قلبش برای مهر و دست داشتن مردم می تپید... واااااااااااااااای نمیدونم اصلا این نوشته چه ربطی به آقای دیده ای داشت... رومو کردم به دیوار و آی بخند... گفتم شیرین خفه شو... بریم تو و اصلا هم به من نگاه نکن باشه؟
طفلک سارا... فکر میکنه توی عزا هم وقتی پذیرایی میکنه باید لبخند بزنه... وقتی برای کسی چایی میبرد یا خرما تعارف میکرد عین دیوونه ها نیشش تا بناگوشش باز بود... بهش اشاره کردم نیشتو ببیند... اومده میگه چی میگی؟ گفتم اینجا مجلس عزاست... چرا میخندی؟ میگه وااااااااااااا خوب آدم وقتی چیزی تعارف کسی میکنه باید بهش لبخند بزنه... گفتم نه توی مجلس عزا حالا نیشتو ببند روسری تو هم سرت کن... فشن که نیست راه میری لبخند میزنی روسری تو هم برداشتی (کلا توی خانواده ما عزا و عروسی فرقی نمیکنه برابری و برادری زن و مرد با هم میشینن
) قیافه تو هم غمگین نشون بده...
خلاصه بماند باقی ماجرا خیلی طولانی میشه... از سوتی های خاله خانمم چیزی نگم بهتره.... رفتیم و آقای دیده ای رو به خونه اش رسوندیم (خونه جدید) و از اونجا که من همیشه دنبال سوژه و ماجرا هستم و اینها هم توی آشپزخونه پیدا میشه (قابل توجه حامد) و هم اینکه میخواستم زیاد پیش شیرین نباشم رفتم توی آشپزخونه نشستم... کلی بهم خوش گذشت.. اینقدر همسایه های احمقی داشتن که نگو... کلی از حرفهای خاله زنگی که میزدند حال کردم.. از اون حرفهای چرند... مرده اینو دوست داره... مرده اون دوست داره... باید این کارو کرد...
آقای دیده ای یک دختر عمه داره که از خودش حدود ۱۲-۱۳ سال بزرگتره... (یعنی الان ۹۴ سالشه) یهو دیدیم آیدین اومد و گفت مامان بدو بیا عمه اومد.... این عمه خانم توی جوونی بسیار زیبا بوده و زن خیلی رکی هم هست... تا اومد زد زیر گریه و گارداش گارداش راه انداخت... جالب این بود که هیچ کس رو هم نمیشناخت... همه رو بغل میکرد و گریه می کرد...
وای نمیدونید... دختر عموهای آیدین یکی یکی میامدند و عمه خانم رو بغل می کردند و خودشون رو معرفی میکردند... اون هم میزد زیر گریه... مثلا میگفتن عمه خانم این ناهیده... میگفت واااااااااااااااااااااااااای گوربان اولوم ناهید (قربونت برم ناهید) بغلش می کرد و گریه.... بعدی ... عمه خانم این نسرینه.... واااااااااااااااااااا گوربان اولوم نسرین .... گریه.... باورتون نمیشه هر دفعه آیدا (خواهر بزرگمو) بغل می کرد میگفت واییییییی بو کیم دی گوربان اولوم (وای این کیه قربونت برم) حدود ۷-۸ بار آیدا رو بغل کرد بدون اینکه دفعه قبلیش یادش بیاد...
رو کردم به سارا گفتم این عمه خانم میس ورد راه انداخته.... ![]()
خلاصه هرکی دوست داره فرداشب تشریف بیاره منزل خاله خانم من.... خوش میگذره ها![]()
پی نوشت:
البته ما انسانهای مسئولیت پذیری هستیم.... فکر نکنید من و سارا اونجا بیکار بودیم... سارا مسئول مهد کودک بود (تمام بچه ها رو توی بهشت سکینه دور خودش جمع کرده بود) من هم مسئول امور حمل و نقل ستاد غش کنندگان بودم... (البته سر من زیاد شلوغ نبود) ![]()
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.