هفته بدی رو گذروندم... کمی بی حوصلگی و ...

پنج شنبه گذشته تصمیم گرفتیم خونه تکونی امسال رو خودمون انجام بدیم... با توجه به اتفاقی که افتاده بود کارگری که قرار بود بیاد خونه مون رو از دست دادیم...

پنج شنبه صبح من و سارا و مامان افتادیم به جون خونه... از حق نگذریم من زیاد نه... مامان آشپزخونه رو تمیز می کرد و سارا هم طفلکی همزمان هم دیوارها رو می شست و هم پرده ها رو در آورده بود (با اینکه مامان اصرار داشت پرده ها رو بدیم خشک شویی سارا زیر بار نرفت بد جوری جوگیر شده بود) و انداخته بود توی ماشین لباسشویی و هر ۱۵ دقیقه از بالای چهارپایه می اومد پایین از پله ها میدویید بالا که به ماشین لباسشویی برسه... من هم وظیفه خطیر گردگیری و کتابخونه رو به عهده داشتم... البته براشون موزیک هم گذاشته بودم (همیشه قسمت فرهنگی به عهده منه)

موقع ناهار که شد دیدم سارا دیگه داره خیلی میخوره... فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم... خودش آخر غذا گفت: وای... میدونی چیه... من تازه متوجه شدم چرا کارگرها اینقدر غذا میخورن....

ولی خداییش خیلی سارا کارگر خوبیه... باور کنید تبلیغ نمی کنم... هم برامون می رقصید هم کار می کرد هم خودش پرده ها رو وصل کرد... هم گاهی برامون میخوند... آخرش برگشت گفت مامان قرار بود به محمد حسین چقدر پول بدی؟ (محمد حسین کارگریه که قرار بود خونه ما رو تمیز کنه) مامان گفت ۴۰.۰۰۰ تومن... گفت خوب چه کاریه من میرم سر کار... بهتر نیست من ۱ماه آخرو مرخصی بگیرم و برم خونه مردم کار کنم؟ تازه غر هم نمی زنم... بعد از ناهار هم نمی خوابم (محمد حسین هم خیلی فرمون میده هم بعد از ناهار میخوابه) تازه خیلی هم شیکم نگاه کن لباسم هم سته ... خیلی هم خوش اخلاقم... به روحیه شما هم توجه می کنم و براتون میرقصم...

دلداریش دادم و گفتم باشه من حتما برات کار پیدا می کنم... جدی میگم سارا واقعا کارگر خوبیه