وقتی در آغوش کشیدمشون خاطرات هجوم آوردن...
ما ۶ تا دوست بودیم... من، نازی، فرگل، فرزاد، گلرو و علی...
گلرو و علی نامزد بودند و فرگل و فرزاد خواهر و برادر... من و نازی هم که از بچگی دوست بودیم... یعنی خانواده هامون با هم دوست بودن... وقتی گلرو و علی ازدواج کردند و رفتند خونه خودشون دیگه بیشتر اوقات پاتوقمون خونه اونا بود... چقدر جمع خوب و دوست داشتنی ای بود... تقریبا همسن و سال بودیم... فرگل از همه ما بزرگتر بود متولد ۴۹ بعد فرزاد و علی متولد ۵۰ بعد من که ۵۲ بعدش هم گلرو و نازی که متولد ۵۳ بودند... بیشتر اوقات پیش هم بودیم... یا خونه ما یا خونه فرگل و فرزاد یا خونه نازی و از همه بیشتر خونه علی و گلرو...
یادمه یک شب خونه گلرو و علی بودیم ... گلرو یه دایی داشت که از ماها خیلی بزرگتر بود... دانشجوی کارگردانی بود... یک شب که ما اونجا بودیم اون هم اونجا بود... برگشت به گلرو گفت: گلرو جان شما اون عکسهای مسافرت آمریکا رو برداشتی؟ گلرو خیلی خونسرد برگشت گفت: نه به جان علی... یهو علی خودشو زد به مردن و افتاد زمین...
خرداد سال ۷۶ بود که تصمیم گرفتیم یک سر بریم اصفهان... عجب مسافرتی بود... اینقدر خوش گذشت که هنوز که هنوزه وقتی یادم میاد لبخند روی لبام میشینه... توی اتوبوس موقع رفتن برامون فیلم گذاشتن... "جدال در کندوان" فرزاد گفت وای نه تمام ۲ سال دوران فوق لیسانسمو که میرفتم اصفهان و برمی گشتم همین فیلم رو میذاشتن.... بعد از صندلی عقب ما هی خم میشد و با ما صحبت می کرد تا یکی بهش گفت آقا درست بشین میخوام فیلم ببینم... در گوش من گفت ای بابا من میتونم این فیلمو بازی کنم... چقدر توی بازار اصفهان خوش گذشت ... یک شب که اینقدر دیرمون شده بود دیگه هیچ جا شام نداشت... فرزاد به شوخی می گفت آقا تو رو خدا یه لقمه .... و ما ریسه می رفتیم از خنده... یاد پیتزایی که گرفتیم و جا نبود بشینیم رفتیم توی چمنا نشستیم... موقع برگشتن وقتی میخواستیم بریم ترمینال من و نازی و فرگل و فرزاد که توی یک تاکسی بودیم ترمینال رو اشتباهی رفتیم و وقتی رسیدیم که همه مسافرا سوار شده بودند و فرزاد می گفت همه اینا به کنار حالا چشمای خون کرفته علی رو کی میخواد تحمل کنه؟... دوباره توی اتوبوس برامون فیلم گذاشتن... "جدال در کندوان" ...
سال ۷۷ دختر علی و گلرو دنیا اومد و علی همش می گفت امسال جفت هفته... همه جفت میشن... و نگاههای فرزاد و نازی به هم دیدنی بود... بعد هم نامزدی فرزاد و نازی و بعد اسفند سال ۷۷ بود و پرواز فرزاد و نازی به آلمان و .... بعدش هم علی و گلرو رفتن کانادا و بعدش هم فرگل ازدواج کرد...
اواخر اسفند گذشته بود که دیدم سارا زنگ زد به موبایلم و اینقدر هیجان زده بود که نمی تونست حرف بزنه... آلما .. آلما باورت نمیشه کیو دیدم... گلرو و علی با ۳ تا بچه...
داشتم از خوشحالی غش می کردم... تا یه مدت ازشون خبر داشتم... ولی دیگه تقریبا ۳ سال بود ازشون خبر نداشتم ... میدونستم یک پسر هم داره ولی دختر کوچیکشو نمیدونستم... خلاصه روز ۸ فروردین بود که گلرو با پسرش اومد دیدنم... وای چقدر خوشحال بودم... حرف زدن پسرش که نیمه انگلیسی و نیمه فارسی بود... وقتی سارا بهش گفت نه این کاغذ رو باید بندازی دور... برگشت به گلرو گفت: مامی ... دور کجاست؟
حالا هم فرزاد و نازی بعد از ۹ سال برگشتن... یک پسر خیلی خیلی خوشگل ۸ ماهه دارن... وقتی دیدمشون و بغلشون کردم به فرزاد گفتم چطوری رفیق؟ هنوز آواز میخونی؟ (توی سفر اصفهان آوازهایی می خوند که میمردیم از خنده) گفت وای آلما یادته... عجب مسافرتی بود... دیگه نرفتی اصفهان؟ خندیدم و توی دلم گفتم:
دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.