روز ۳ شنبه پیرو همون دعوتنامه ای که از پرشین بلاگ برام اومده بود و من باهاشون تماس گرفته بودم (راجع به ۱۰۰ وبلاگ برتر) تماس گرفتن که روز ۵شنبه راس ۴ دانشگاه مدیریت دانشگاه تهران سالن الغدیر باشید... این شماره دعوت شماست... حتما حتما یادتون باشه... براتون صندلی رزرو میشه... منم که از قبل برنامه خیلی خیلی مهمی داشتم عذر خواهی کردم و گفتم نمیتونم بیام...

ساعت ۴.۴۵ بود که با اس ام اس دوستم از خواب پریدم... اس ام اسی با این مضمون: افتضاحه افتضاح... میتونید برید وبلاگ همفری بوگارت رو راجع به این جشن بخونید... خوب خوشحالم که نرفتم...

اما روز ۵شنبه... دوستای عزیزی که وبلاگ من رو همیشه میخونند می دونند که من توی یکی از پستهای اسفندماه نوشته بودم که چهلمین سالگرد مامان و باباست... درواقع اون روز چهلمین سالگرد عقد مامان و بابا بود و درواقع سالگرد ازدواجشون ۲۴ خرداد ماهه... من و سارا هم تصمیم گرفتیم که یک جشن براشون بگیریم بدون اینکه خودشون خبر داشته باشن...

دیگه بماند که چطوری باید با وجود مامان و بابا توی خونه اینکارو می کردیم خدا میدونه که چقدر دروغ گفتیم و چقدر پنهان کاری کردیم که این دوتا متوجه نشن... دعوت کردن مهمونا که آسون بود و سفارش کردن که مامان و بابا خبر ندارن... و اما خرید کردن و آشپزی.... اوووووووووف

روز ۴شنبه همه خریدها رو انجام داده بودیم و هر دفعه مامان یخچال رو که باز می کرد با تعجب می گفت: برای چی این چیزها رو خریدید؟؟؟ وااااااا.... ما که همه چیز توی خونه داریم... ای بابا... یعنی چی... آخرش به دروغ بهش گفتیم پنج شنبه شب آیدا اینا (خواهرم) و روزبه (برادرم) میان اینجا میخواهیم برای روزبه تولد بگیریم... (تولد روزبه یکشنبه بود) گفت خوب باشه دیگه این همه خرید کردن نداره... گفتیم آخه ما روز جمعه میخواهیم بریم پیک نیک...

خلاصه روز پنج شنبه بعد از صبحانه مامان رو فرستادیم پی کارهای خودش و من و سارا رفتیم توی آشپزخونه... فکر کنید برای ۳۰ نفر آدم سالاد اولویه درست کردن و پیچیدن ۷۰-۶۰ تا پیراشکی گوشت و بقیه غذاها و دسر و میوه و...................

من که نشستم روی زمین و کارهامو انجام میدادم بابا اومد کنارم... گفت بابا جون این همه چرا داری سالاد اولویه درست میکنی؟ آخه مگه چند نفر میخواهید برید پیک نیک؟ گفتم بابا جون تعدادمون زیاده... بعد شروع کرد: این همه خیارشور نریز توش... فلان کارو نکن... گفتم ببین پدر جان هرچی اینجا بشینی من کار خودمو میکنم... پس خودتو خسته نکن... رفت سراغ سارا که ایستاده داشت پیراشکی میپیچید... با دیدن تعداد پیراشکیها گفت وااااااای چه خبره؟؟؟ که سارا هم یک قری براش داد و محترمانه بیرونش کرد...

موقع بسته بندی کردن کادوهاشون دیدیم جعبه چیزی که براشون خریدیم خیلی بزرگه من با خودکار ۱۰۰ جا نوشتم مبارکه تا اینکه سارا زد روی دستم و خودکار رو ازم گرفت گفت دیوونه اگه مشکلی داشته باشه و بخواهیم پسش بدیم طرف نمیگه اینا دیوونه اند؟؟؟؟

خلاصه ساعت ۷.۳۰ بود که مهمونا رسیدن و مامان هنوز بالا توی اتاق بود... بابا توی هال جلوی تلویزیون بود و هاج واج داشت نگاه می کرد که این همه مهمون از کجا پیداشون شده... وقتی مامان رو صدا کردیم با تعجب از پله ها اومد پایین که هممون دست زدیم و کل کشیدیم (خیلی جلفیم نه؟)

خلاصه جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت....  اون شب داشتم فکرمی کردم که چهل سال ... خیلی هنر میخواد که دو نفر چهل سال با هم زندگی کنند و بعد از گذشت این همه سال هنوز هم عاشقانه همدیگه رو دوست داشته باشن...