روز ۴شنبه بعد از ظهر بود... از گرما و بی برقی کلافه بودم و داشتم آماده میشدم که برم خونه... در اتاقم باز بود... شنیدم یکی گفت سلام خانم آلمایی.... سرمو بلند کردم ... یکی از همکارام از ساختمون شماره ۱ بود... لبخند زدم گفتم:

- سلام آقای ک. بفرمایید ... احوال شما خوبید؟ همکارها خوبند؟

اون: مرسی ... شما چطورید؟ چه خبر؟ خوش میگذره؟ اینجا کار داشتم گفتم بیام بهتون یه سر بزنم...

من: لطف کردید خیلی ممنون... (عرق از سر و صورتش میریخت پایین) ببخشید برق نیست اینجا هم هیچی نداریم... نه چایی نه آب خنک ببخشید...

اون: خواهش می کنم خانم آلمایی... وجود شما برای ما ارزش داره... دیدن شما برای ما همه چیزه... آب... چایی.. آب میوه...  نوشابه... بستنی... رانی هلو ... هلو...

من:  خواهش می کنم لطف دارید.... دیرتون نشه ... خداحافظ شما...