با اینکه چند روزیه حال و حوصله ندارم و مثل سگ هار پاچه این و اونو میگیرم نمیدونم چرا یاد یک خاطره دور افتادم... خاطره ای که شاید برای خودم یه کمی خنده دار باشه...

چند سال پیش بود که با منصور آشنا شدم... ۳ سال از من بزرگتر بود و بسیار مبادی آداب... پدرش استاد نقاشی بود و به رحمت خدا رفته بود... ما هم سر همین مسئله با هم آشنا شده بودیم... یعنی نقاشی... البته منصور نقاشی نمی کشید فقط به نقاشی علاقه مند بود... بعد از اینکه چند بار توی جمع همدیگه رو دیده بودیم و من متوجه شده بودم که این پسر یک مشکل بزرگ داره ولی نمیفهمیدم دقیقا مشکلش چیه تا اینکه یک بار اتفاقی صندلیهامون کنار هم بود و شروع کرد به صحبت کردن...

منصور: ببخشید... من فکر می کنم شما خیلی مهربونید... یعنی چهره شما به آدم آرامش میده... خیلی دوست دارم با شما صحبت کنم... میدونید... من تبریز درس خوندم... مهندسی ... ولی هنوز مدرکم رو نگرفتم ... یعنی درسم تموم شده فقط باید برم مدرکم رو بگیرم... یک سری مشکل برام درست شده بود که مدرکم رو بهم نمیدن... من با مادرم زندگی می کنم... یک برادر دارم که ازدواج کرده... الان هم بیکارم یعنی می دونید کار پیدا نمی کنم... آخه من مهندسم... نمیشه سر هر کاری برم...

همین طور حرف میزد و من گوش میدادم... آخرش گفتم: خوب خوشبختم...

از اون به بعد بود که فکر کرد باید روزی ۱۰ دفعه به من زنگ بزنه... خوب اوایل تلفنم رو جواب می دادم و مثلا میگفتم ببخشید من الان محل کارم هستم... ببخشید من الان سوار تاکسی هستم... ببخشید من الان مهمان دارم... ببخشید من الان مهمونی هستم... ببخشید الان من توی آتلیه هستم... ببخشید... ببخشید...

پشتکار عجیبی داشت... یعنی اگر همینقدر توی درس خوندن یا کار پیدا کردن سمج بود باید تاحالا دکترا هم گرفته بود یا مدیر کل یک وزارتخونه میشد... بگذریم... خلاصه مجبور میشدم روزی ۱ یا دو دفعه باهاش صحبت کنم... یک پنجشنبه ساعت ۸ شب زنگ زد: آلما میشه فردا ۱۰ صبح ببیمت... کار فوری باهات دارم...

گفتم آخه بابا فردا جمعه است... من ظهر مهمونم... کلی کار دارم...  گفت باشه ساعت ۱۰ من میام میبینمت بعد تو برو مهمونی... میگم که سمج بود... بالاخره اینقدر گفت که قبول کردم... جمعه ساعت ۱۰ صبح با اخمهایی که تا چونه ام پایین بود رفتم دیدمش... نشستیم روی یک نیمکت و گفت: میدونی من قبلا با یک دختره دوست بودم... میخواستم باهاش ازدواج کنم... ولی اون اینقدر منو دوست نداشت که با بیکاری من کنار بیاد... هرچی بهش گفتم ازدواج کنیم تا من کار پیدا کنم قبول نکرد... خیلی بی معرفت بود... اصلا دخترها اینطوری هستند... و شروع کرد بد و بیراه گفتن به دختره... من هم با دهن باز و هاج و واج داشتم نگاهش می کردم... بهش گفتم:منصور تو متوجه هستی چی داری میگی؟ وقتی از پس زندگی خودت بر نمیای چطوری میخواستی ازدواج کنی؟ خوب معلومه دختره حاضر نمیشه باهات ازدواج کنه... اصلا کجا میخواستید زندگی کنید؟ نگاه حق به جانبی به من کرد و گفت: خوب ما که خونه داریم با مادرم... اون دختره هم که کار میکنه... چی میشد با من ازدواج می کرد تا کار پیدا کنم... راستی آلما میشه یه کمی روسری تو درست کنی؟ موهات خیلی پیداست.... دیدم واقعا صحبت کردن با این آب در هاون کوبیدنه... یعنی حرفهایی میزد که آدم اعصابش خورد میشد... مگه میشه کسی اینقدر خودخواه باشه...

خلاصه گذشت... تلفنهای منصور به روزی ۱۴-۱۵ دفعه رسید... یک بار زنگ زد... آلما... چرا تو به من زنگ نمیزنی؟ گفتم مگه مهلت میدی؟ وقتی تو اینقدر زنگ میزنی دلیلی نداره دیگه من زنگ بزنم... گفت: اصلا تو آدم خودخواهی هستی... اگه نمیخوای من بهت زنگ بزنم به من بگو... گفتم: هرجور راحتی... باشه دیگه زنگ نزن... بعد از اون دیگه زنگ نزد تا ۶ ماه... یک روز جمعه ساعت ۳ بود که دیدم شماره منصور افتاد روی گوشی موبایلم... گفتم وای این مصیبت دوباره زنگ زد... وقتی جواب دادم احساس کردم صداش یه کمی گرفته... بعد از احوالپرسی حال مادرش رو پرسیدم که بسیار خانم مهربونی بود... یهو زد زیر گریه و گفت مادرم فوت کرد... گفتم ای خدا... این بنده خدا که کسی رو نداشت این مادر رو هم ازش گرفتی... خیلی ناراحت شدم... منصور با برادرش قهر بود... با خاله هاش حرفش شده بود... با دختر خاله و پسر خاله هاش قطع رابطه کرده بود... کلا با هیچکس ارتباط خوبی نداشت...

میتونید حدس بزنید بعد از اون چی شد... روز از نو روزی از نو... تلفنها... اوووووووووف ... خوب من هم دلم براش میسوخت... سعی می کردم (البته فقط سعی می کردم) باهاش مهربون تر باشم... مشخص بود مشکل عصبی داره... یعنی وحشتناک مشکل داشت... دکتر اعصاب می رفت...  البته هنوز اون بیکار بود و وقت آزاد داشت... تا اینکه یک روز زنگ زد:

- آلما... میخوام یک چیزی بهت بگم... همون موقع مادر میخواست بهت زنگ بزنه و بگه... با من ازدواج میکنی؟

من: نه منصور جان ما هیچ تفاهمی با هم ندارم...

اون: یعنی چی؟ از کجا میدونی؟ چرا تفاهم نداریم؟

من: به خاطر خیلی چیزها...

اون: من کار پیدا کردم... میرم سر کار...

من: اصلا دلیلش این نیست... مشکل اینه که طرز فکر ما با هم اصلا جور نیست...

اون: اگه تو یه کمی حجابت رو درست کنی ما دیگه مشکلی نداریم... پیش بقیه هم روسری سرت کن... یعنی پیش شوهر خواهرها و مردهای فامیلتون... من چیز دیگه ای نمیخوام...

تا میرفتم حرف بزنم... اون حرف میزد... اصلا مهلت نمی داد... به خاطر اینکه دست به سرش کنم و تلفن رو قطع کنم گفتم: بذار فکر کنم بهت خبر میدم...

اون: باشه فردا زنگ می زنم...

ساعت ۷ صبح زنگ زد: خوب چی شد؟ گفتم بهت زنگ می زنم... شروع کرد اس ام اس دادن... اولش با اس ام اس عاشقانه شروع شد... بعد از ۲ ساعت زنگ زد... حالا من توی محل کارم بودم... خیلی سرم شلوغ بود... بهش گفتم من محل کارم هستم... صبر کن بهت زنگ می زنم... دردسرتون ندم تا عصر حدود ۱۰ دفعه زنگ زد... عصر که رسیدم خونه بهش زنگ زدم و باهاش صحبت کردم و براش توضیح دادم که مایل نیستم باهاش ازدواج کنم... گفت حالا باز هم فکر کن ... باز هم گفتم باشه و بهش گفتم من خیلی خسته هستم و میخوام بخوابم... ساعت ۱۱ شب زنگ زد... دیگه عصبانی شده بودم... بهش گفتم مگه من نگفتم میخوام بخوابم؟ گفت نه... تو باید همین امشب جواب منو بدی... مگه من چمه؟ اصلا باید بهم بگی دوستت دارم... من هم عصبانی شدم و گوشی رو قطع کردم... تا آمدم گوشی رو خاموش کنم دوباره زنگ زد... خلاصه من هم عصبانی شدم و دوباره قطع کردم... دوباره گرفت... تا اینکه عصبانی شدم و ... بله بهش گفتم که ازت متنفرم دست از سرم بردار....و...

بعد از ۴۰ روز زنگ زد: سلام آلما... من یک مشکلی دارم... میدونی ... آخه عقد کردم...

من: ا... خدا رو شکر.... مبارکه... دیگه چرا مشکل؟

اون: من سه روزه است عقد کردم... یکی از استادهام کسی رو بهم معرفی کرد... خانمم اهل تبریزه... هفته پیش رفتیم خواستگاری... مشکلم اینه که وقتی بهش میگم بهم بگه دوستم داره نمیگه... به نظرت من باید چیکار کنم؟