دیشب سر میز شام نشسته بودیم... دختر عمو و زن عمو هم بودند... این زن عموی من بچگیهاش با مامانم همسایه بودند و کلی خاطره دارند... داشتند از یکی از دوستان مشترکشون حرف میزدند...تقریبا از یکی از همبازیهاشون ... این پست سارا رو خوندید درمورد همین عمو سیبیل ... اسمش محمد علی ولی بهش می گفتن ممی... بعدها این عمو سیبیل یکی از بهترین دوستهای بابا شده بود...

مامان داشت میگفت: منیژه یادته؟ اون موقع با ممی بازی می کردیم؟ نیمرو درست می کردیم... من بدون ممی دست به نیمرو نمی زدم؟ منیژه هم همینطور با سر تایید می کرد و ...

من هم گفتم: آها خوبه دیگه... اون موقع دوست پسر داشتید... پس عیبی نداره ما دوستامونو بیاریم بشینیم باهاشون نیمرو بخوریم دیگه... سارا برگشت گفت: نه نیمرو دیگه قدیمی شده... ما اجازه داریم با دوستامون بریم بیرون پیتزا بخوریم...

بابا هم برگشت گفت شما دوستاتونو بیارید اینجا من باهاشون مشروب میخورم.. نگران نباشید...