راستش این روزها زیاد نوشتنم نمیاد... شاید به خاطر اینه که هنوز به خاطر عمل جراحی که انجام دادم حال و حوصله ندارم... بگذریم...

به خاطر جراحی که داشتم باید ۴ روز بیمارستان می خوابیدم... شب اول خواهرم آیدا پیشم موند خیلی حالم بد بود و زیاد چیزی یادم نمیاد... از شب دوم دوستم فریبا اومد پیشم و همزمان بیمار تخت کناری رفت... به فریبا گفتم چه باحال مریضه رفت حالا دیگه فقط خودمون هستیم... هنوز داشتم در این مورد صحبت می کردم که دیدم یکی رو از اتاق عمل صاف آوردن گذاشتنش روی تخت ... چه مریضی .... اینقدر داد و هوار می کرد که نگو...

فکر کنید فقط یک بیوبسی (درست نوشتم؟) ساده کرده بود و من بدبخت که عمل به این سنگینی انجام داده بودم ساکت بودم و این بنده خدا با آخرین قدرت فریاد می زد:

- واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای مردمممممممممممممممممممم... از درد پهلووووووووووووووووووو .... مادررررررررررررررررررررررر..... ننههههههههههههههههههههههههههههههه....

خلاصه شب اول که نذاشت بخوابیم... فردا از صبح خوابید تا عصر ساعت ۶ ... فریبا هی می گفت برم بیدارش کنم؟ شب نمیذاره بخوابیم ها... منم گفتم ولش بابا تا بیدار شه میخواد فریاد بزنه ننههههههههههههه... خلاصه فریبا رفت برای خودش شام گرفت و تا اومد بخوره خانمه بیدار شد... یه کمی ناله کرد ... فریبا نشست که غذاشو بخوره این خانم شروع کرد... هر ۲ دقیقه یک دفعه می گفت: واییییی عقققق... (یعنی میخوام بالا بیارم) فقط کاش بودید و نگاههایی که فریبا بهش مینداخت رو میدیدید... آخرش هم نتونست چیزی بخوره و غذاشو انداخت توی سطل زباله... و رو کرد به خانمه و گفت:

- ببخشید این صدایی که درمیارید یعنی چی؟

خانمه گفت: حالم به هم میخوره...

فریبا: خوب اگه حالتون بهم میخوره بگید بیان کمکتون کنن برید دستشویی ... بعدشم این کاری که میکنید بدتر هوا میره توی معده تون حالتون بدتر میشه...

خلاصه اون شب هم نذاشت ما بخوابیم... نصفه شب بود که دیدم فریبا جیم شد... بعد از ۵ دقیقه با یک پرستار برگشت ... پرستاره هم یک تزریق به خانمه کرد و رفت... فریبا اومد پیشم:

- آلما راهشو یاد گرفتم... هرموقع ناله کنه میرم میگم این خانمه حالش بده بیایید بهش مسکن تزریق کنید...

راستش من آدم خیلی خیلی ترسویی هستم... یعنی از آمپول تا حد مرگ میترسم... شبها تا صبح از ترس اینکه صبح میخوان بیان ازم خون بگیرن نمیخوابیدم... راستش دو سه دفعه هم پرستارها رو از اتاقم بیرون کردم ... اصلا بلد نبودن خون بگیرن فکر می کردن با حیوون طرف شدن... ولی روز آخر دیگه با همشون دوست شده بودم...

توی این مدت توی بیمارستان معروف شده بودم ... نه از بداخلاقی ها... نه... از اینکه زنگ موبایلم یک ثانیه هم قطع نمیشد... اینجا باید از چند تا از دوستان که مدام جویای حال من بودن تشکر کنم... از همفری بوگارت عزیز که روزی چند دفعه زنگ میزد و حالمو می پرسید... از رضیه نازنین و بقیه دوستان خوبم خیلی خیلی ممنونم...