بعد از خوندن این پست دوست عزیزم شری یاد یک خاطره افتادم.

ترم دوم دانشگاه بودم و سخت مشغول کار. (من اول رفتم سر کار بعد رفتم دانشگاه) آخر ترم بود و موقع امتحانها. من هم مثل بقیه دانشجوها که ترم اول از کلاس غیبت نمی کنند، ترم اول مثل بچه آدم می رفتم سر کلاس و بر می گشتم ولی ترم دوم تا دلتون بخواد از کلاسها جیم می شدم. چون سر کار می رفتم و درسهام هم خیلی وقت گیر بود چون تمام کارها عملی بود (من گرافیک خوندم) من هم اکثر اوقات وقت نداشتم کارهامو انجام بدم .

داشتم می گفتم. آخر ترم بود و من هم طبق معمول غیبت می کردم فقط یه روز رفتم دانشگاه روزهای امتحانمو پرسیدم و برگشتم. دو روز مونده بود به امتحان مبانی رنگ ۲ ، زنگ زدم به استاد مربوطه که یک سئوال بپرسم. بعد از اینکه سئوالمو پرسیدم گفتم:

من: مرسی استاد پس فردا می بینمتون سر امتحان

استاد: امتحانتون امروز بود

من:  استاد من فکر کردم پس فرداست... حالا من چیکار کنم؟

استاد: شما امتحان دادی

من:  من که از صبح سر کار بودم اصلا دانشگاه نیامدم

استاد: من می گم بودی برگه رو امضا هم کردی

من: جدی؟؟؟

استاد: بله

من: آها  خوب حالا چند شدم؟

استاد: چند می خوای؟

من: (با پررویی) خوب معلومه ۲۰

استاد: خوب ۲۰ شدی

هنوز هم خاطره اون ۲۰ مجانی توی ذهنمه.