خوب نیستم...
همه چیز دست به دست هم داده تا خوب نباشم... تمرکز ندارم... نمیتونم کار کنم...
خوب نیستم....
این چند روز که مامان خونه نبوده عین دیوونه ها الکی آشپزی می کنم و خودمو سرگرم می کنم... دلم میخواد کسی بیاد پیشمون و نمیدونم کی... قهوه می خورم و به سارا میگم توی فنجونم رو نگاه کن... منتظر شنیدن چه خبری هستم؟؟؟ نمیدونم...
خوب نیستم...
موزیک گوش میدم و اشک میریزم... دور از چشم همه... دلم نمیخواد کسی اشک منو ببینه... باورم نمیشه.... حتی وقتی میرم عکسشو روی مزارش می بینم... ای بابا ... تو کجا اینجا کجا... تصویرش توی لحظه آخر... ای وای ... ای وای...
خوب نیستم...
چیکار کنم؟ آها ... دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد... همه میدونن چقدر من دوستش دارم... ولی نمی فهمن چرا اینقدر عصبیم ... وقتی میخواهیم بریم اونجا که خوابیده... از اونجا متنفرم... آخه میدونم که اونجا نیست... آره دلم براش تنگ شده... خیلی... یواشکی فیلموش که هفته قبل از رفتنش ازش گرفتم نگاه می کنم... همون فیلمی که ... آره... جمعه صبح بود و مامان داشت زمین رو تی می کشید... سارا آهنگ "وای که دیوانه شدم میروی" رو گذاشته بود... بابا با رقص رفت طرف مامان خواستم ازشون عکس بندازم موبایلم روی فیلم بود... این شد فیلم... بابا و مامان با تی رقصیدن... آخی... بابا چه زود خسته شد... برگشت طرف من و دستشو برد بالا و گفت: میرویم... میرویم...
خوب نیستم...
یکشنبه توی جشن روز پدر از اول تا آخر اشک ریختم... وقتی مجری برنامه گفت برای پدرتون چی کادو میخرید؟...
خوب نیستم...
این شبهای تنهایی که مامان خونه نیست و من تا نیمه شب بیدار میمونم... میام پای اینترنت... وبلاگ میخونم... اون شب روی کاناپه بابا خوابم برد... خوابشو دیدم... دیدم وسط جمعیت داره شعار میده... وای چقدر حالم بد شد... گفتم ای وای نه... الان حالت بد میشه... الان حالت بد میشه... برای قلبت خوب نیست... وقتی بیدار شدم داشتم خفه میشدم... داشتم میمردم... نه باورم نمیشه که رفتی...
خوب نیستم...
اصلا خوب نیستم... روزهای تنهاییه بدیه... با اینکه اتفاق خوبی برامون افتاده و نگار خانم به جمع خانواده اضافه شده... با اینکه لبخند مامان رو بعد از مدتها دیدم...
خوب نیستم...
حوصله کار کردن ندارم... مدیرم میگه خانم آلمایی ناراحتی؟ میگم دست و دلم به کار نمیره... میگه طبیعیه... همه همینیم... ناراحتی جریانات اخیر باعث شده خوب نباشیم....
خوب نیستم...میترسم... از فردا... از تکرار فراموشی فردا... فقط سعی می کنم امیدوار باشم...
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.