سرمای سختی خوردم. صدام در نمیاد. همش سرفه و عطسه و.... حالم خیلی بده با این حال مجبور شدم بیام سر کار... شاید هم مرخصی بگیرم برم خونه.

دیشب با این حال بد، سارا مجبورم کرد برم مهمونی... الحق مهمونی خوبی بود تولد یکی از دوستامون بود... فقط یکی از آقا پسرها که تا زیر چشمش ریش داشت حین رقصیدن پای منو لگد کرد بهش گفتم:

- برادر حواست کجاست؟؟؟

- تو رو خدا به من نگید برادر اسمم کامرانه...

- گفتم بیشتر میاد برادر بن لادن باشید...

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت ... ولی... این سرماخوردگی لعنتی بدجوری حالمو گرفته