توی همه عمرم این همه آدم عجیب و غریب ندیده بودم که دیروز دیدم.

از اول صبح شروع شد... آدمهای عجیب رو میگم... قرار بود با دوستی برم درکه... قرارمون انقلاب بود سر جمال زده همونجا که اتوبوسهای تجریش هست... سوار تاکسی شدم ... راننده یک آقای سبیل از بناگوش در رفته کچل بود... تیپ کاملا عین جاهلهای دوران شعبون بی مخ... ۵ تا انگشتر دستش بود که نگینهای هرکدومش اندازه گردو... در رنگهای مختلف... قرمز و سیاه و قهوه ای و آبی و سفید... دور هر مچ دستش تسبیح... رادیو هم روشن بود و با هر لطیفه ای که توی برنامه (لابد صبح جمعه با شما) می گفتند قاه قاه می خندید....

وقتی رسیدیم درکه باورم نمیشد... بابا به خدا من خودم یک زمانی کوه می رفتم... کجا این همه آدم اجق وجق بود؟ هرکی یک قلیون دستش بود و توی راه میکشید.... بابا مگه نیومدید از هوا لذت ببرید؟ اینقدر هم مدل موی عجیب دیدم که باورم نمیشد.... این دم موها تازه مد شده؟ یک پسره بود که از فرق سرش تا پشت موهاش روی هوا بود... بغلها رو به پایین و توی چشم... یک دم موی سه شاخه ... مال بعضی ها هم دم موشون فر شده بود... اصلا باورم نمیشد...

بعد که جایی پیدا کردیم و نشستیم اصلا نمیشد به دور و بریها نگاه کرد... رو به روییها هم که دعواشون شد و مادر و خواهر و دختر عمه و دختر دایی و خاله و همه کس و کار همدیگه رو آوردن جلوی چشمشون و .... با هم فامیل شدن....

قسمت قشنگ ماجرا برگشتن بود که بارون اومد و کلی حال کردم...

 

یک روز رفتیم تفریح سالم مثلا...