من فقط میخوام بدونم وقتی کسی بلد نیست صحبت کنه چرا اصرار داره لفظ قلم حرف بزنه؟
دو سه شب پیش خواب بودم و داشتم خواب هفت تا پادشاه رو میدیم (البته پسران پادشاه رو) که با صدای زنگ موبایل مجبور شدم باهاشون خداحافظی کنم... صفحه گوشی رو که نگاه کردم دیدم بله امیر... یکی از دوستان که مثلا استاد یکی از این کلاسهای روانشناسیه پشت خطه... جواب دادم...
امیر: سلام خانم آلمایی... احوال شما چطوره... خوبید...
منم که خواب خواب: ا... سلام امیر ... چطوری خوبی؟ (این مثلا استاد حدود ۳۰ سالشه و توی جمع دوستانه ما حضور داشت و من همیشه خدا سر به سرش میذاشتم - حالا داشت برای من لفظ قلم صحبت می کرد)
امیر: مرسی ... لطف دارید شما... خانم آلمایی عزیز... خاطرتون باشه یکی از خواهراتون توی فلان کشور زندگی می کردند... و خاطرتون باشه شرکت پیمانکاری داشتند....
من وقتی که از با زنگ تلفن از خواب بیدار میشم و خوابالودم اصلا نمیفهمم چی میگم یا طرف چی داره میگه ولی این یکی دیگه خیلی خنده دار بود... خاطر من باشه که خواهرم فلان کشوره یا خاطر تو باشه؟؟... خاک تو سر اونهایی که میان سر کلاس تو میشنن...
نیشم باز شده بود... گفتم خوب؟ آره خاطرم هست که خواهرم کجاست ولی خاطرم نیست که شرکت پیمانکاری داشته باشن... اونها از طرف فلان شرکت اونجا هستند... حالا چی شده؟
امیر: دوتا از دوستهای من خیلی دوست دارند برن خارج کار کنند.... میخواستم بدونم میشه خواهر شما برای اونها کاری انجام بدن؟
من: خوب حالا تحصیلات این دوستان شما چی هست؟
امیر: چیزه... تحصیلات خاصی ندارن... یکیشون جوشکاره... اون یکی هم برقکاره....
من: خوب ببین توی گوگل سرچ کن (اسم شرکت مورد نظر) بعد آدرسش رو در بیار... برن اونجا فرم پر کنند اگه لازم باشه خودشون می فرستند...
بعد هم با بدجنسی تمام اسم شرکت رو براش هجی کردم.... بعد از خداحافظی پیش خودم گفتم: خاطرم باشه که اینو توی وبلاگم بنویسم....
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.