عجب هوایی بود شمال... جای همه دوستان خالی... قدم زدن زیر بارون توی جنگل که از برگهای پاییزی هزار رنگ شده بود... باقالی خوردن زیر بارون با اون دوتا پسر عمه خل و چل که از بس غذا خورده بودند و بعدش شیرموز بستنی و بعدش باقالی دیگه داشتند بالا می آوردند... گشتن توی شهر کتاب گرگان و سربه سر گذاشتن با فروشنده مو سیخ سیخی .... چک کردن دم به ساعت موبایلم که قدرت خدا هیچکس بهم زنگ نمیزد و من دم به ساعت می گفتم چرا هیچکی منو دوست نداره و پسر عمه ام از توی ماشینش به موبایل من و سارا و محمد که توی شهر کتاب داشتیم کتاب می خریدیم زنگ میزد و بعد که از توی مغازه نگاهش می کردم مظلومانه لبخند می زد.... پارک جنگلی النگ دره و جاده ناهارخوران و ده زیارت... وای جای همه دوستان خالی...

این وسط هم حرص خوردن های سارا که حتما می بایست امروز شرکت می بود و ما ماشین پیدا نمی کردیم که برگردیم... خلاصه یک سمند پیدا کردیم و من و سارا و دختر عمه سوار شدیم که بیاییم تهران...  عجب راننده عتیقه ای گیرمون افتاد... از اول برامون آهنگ گذاشت چه آهنگهایی از اون رپهای مازندرانی  ... سارا هم که پشت من نشسته بود اولش هی با انگشتاش پهلوی من رو سوراخ کرد دید دیگه محلش نمیذارم شروع کرد اس ام اس فرستادن...

- تو رو خدا بیا سی دی رو بدزدیم

نوشتم: تو فکرشم...

توی یک آهنگ (که معلوم بود از توی یک عروسی ضبطش کردن) یهو خواننده گفت: به افتخار نوازنده ... روزبه... که دیگه دختر عمه و سارا غش غش خندیدند... راننده آّهنگ رو عوض کرد... یک جاهایی نزدیک تهران هم توقف کرد و رفت که ساعت بزنه (پاسگاه) وقتی سوار شد گفت: بفرما چایی... بوی نسکافه پیچید توی ماشین...

اس ام اس رسید... دختر عمه: من نسکافه میخوام... نوشتم: کارد بخواه...

سارا: احمق به نسکافه میگه چایی ... دیگه داشتم غش می کردم از خنده... دوباره دختر عمه: فکر کرده همه مثل خودش گریگوری هستند... فرق نسکافه و چایی رو نمیدونه....

خلاصه جای همه دوستان خوبم خالی بود...  بفرمایید چایی...