چند روزیه که احساس تنهایی شدیدی دارم و خلق و خوی خوبی ندارم... از صبح نمیدونم چرا یاد "فونتامارا" افتادم...یادمه اون موقع که سریال فونتامارا رو میداد همش بغض می کردم... اون پسره که اسمش هم یادم رفته خیلی شبیه عمو خسرو بود و وقتی شکنجه اش میدادند گریه ام می گرفت...

دلم میخواد توی فونتامارا زندگی می کردم... یک جایی که دور از همه و همه چیز و همه کس باشم و کسی منو نشناسه... برای خودم زندگی کنم... کسی رو دوست نداشته باشم...دلم برای هیچکس و هیچ چیزی تنگ نشه... 

والا خودمم نمیدونم چرا فونتامارا...