شدیدا دلم یک مهمونی میخواد...
دلم میخواد یک مهمونی عالی دعوت بشم با دوستان بگیم و بخندیم و ایضا غیبت کنیم... یادش بخیر چند سال پیش هر هفته مهمونی می رفتیم... خدا لعنتت کنه ف. که اون جمع رو از بین بردی... باعث شدی که تمام بچه ها از هم دور بشن...
یادم میاد وقتی دور هم جمع میشدیم حداقل ۲۰ نفر میشدیم... مهم نبود غذا چی باشه... با همون نون پنیر و گردو و کالباس و... سر و ته مهمونی هم میامد و ما هم دلی از عزا درمیاوردیم از بگو و بخند...
خودم هم دلم میخواد مهمونی بگیرم... ولی اینقدر این روزها گرفتارم که نگو... حتی شرمنده روی صفا و وفای عزیزم هستم... اینقدر درگیر کارهای مامان و خواهرها و... هستم که فرصت نمیشه... از طرفی وقتی به مهمونی که پارسال گرفتم فکر می کنم عذاب میکشم... با اون اتفاق که دو روز بعدش افتاد...
دلم برای همه دوستای خوبم تنگ شده
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:7 توسط آلما
|
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.