متوجه شدید که توی موقعیتهای سخت آدم چقدر خلاق میشه؟

چهارشنبه هفته پیش که رفتم خونه تنها بودم... چون مامان بعد از به دنیا اومدن دوقلوهای آیلار روزهای شنبه میره خونه آیلار و پنج شنبه میاد خونه... سارا هم قرار بود بره خونه شازده خان ... وقتی رسیدم مامان زنگ زد که ما (یعنی مامان و آیلار و دوقلوها) فردا صبح میایم خونه ...

از اونجایی که اصلا نمیتونم بیکار بشینم به سرم زد که برای آیلار کیک پرتقالی درست کنم.... درست کردم شد ساعت ۶.۳۰ رفتم یه کمی خرید کردم... سالاد کرفس درست کردم... سالاد تن ماهی درست کردم... دوباره کمی شیرینی گردویی درست کردم دیگه ساعت ۹.۳۰ بود که روی کاناپه روبه روی تلویزیون غش کردم... جوری خوابم برده بود که اصلا نمیتونستم از جام بلند بشم... میفهمیدم که دهنم یک متر (حالا کمتر) باز مونده... برقها روشنه و تلویزیون با صدای بلند داره ونگ ونگ میکنه... پیش خودم فکر کردم که تلویزیون رو با کنترل میتونم خاموش کنم و از جام بلند نشم ولی باید حتما از جام بلند شم که بتونم برق رو خاموش کنم... این فکر از ساعت ۱۱ با من بود که حالا چطوری میشه بلند نشم و برق رو خاموش کنم... دمپایی دم دستم هست یا نه که پرت کنم بزنم به پریز... اصلا میتونم پرت کنم.؟؟ وای کاش یک سنگ بود میزدم لوستر رو میشکوندم خاموش میشد.... ای بابا چرا لامپها کنترلی نیست؟....

آخرش ساعت ۲ نیمه شب از گرسنگی بیدار شدم... اول تلویزیون رو خاموش کردم.... رفتم توی آشپزخونه یه تیکه نون برداشتم و برقها رو خاموش کردم و دوباره روی کاناپه دراز کشیدم و خوابیدم...

ساعت ۶ صبح بیدار شدم درحالی که تیکه نون همچنان توی مشتم بود....