پنج شنبه ها و جمعه ها که شرکت تعطیله و سرکار نمیرم و میتونم استراحت کنم طبق عادت هر روز صبح زود بیدار میشم و نمیتونم بخوابم... اینقدر لجم میگیره که نگو

جمعه از ساعت ۴ صبح بیدار بودم... گفتم خدایا چیکار کنم یه کمی کتاب خوندم بعد پاشدم رفتم دوش گرفتم و مانتو اتو کردم و یک دامن گل منگلی پوشیدم با شال ست کردم و کلی جینگیلی مستون کردم که برم کجا؟ برم کله پاچه بگیرم و نون بخرم برگردم خونه... حالا بعد از اینهمه کار تازه ساعت شده بود ۶ صبح... پاورچین پاورچین از پله ها رفتم پایین و رسیدم به هال... مامان توی هال روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابیده بود... به خاطر اینکه بیدارش نکنم اصلا برق روشن نکردم فقط کمد کفش ها رو باز کردم و کورمال کورمال دنبال یک جفت کفش خاص گشتم... دستم که به سگک کفشها خورد برشون داشتم و پوشیدم و اومدم بیرون دوقدم که راه رفتم دیدم دارم میلنگم نگاه کردم دیدم کفش پای چپ مشکی پاشنه دار و کفش پای راست قهوه ای بدون پاشنه همونی که میخواستم بپوشم... دوباره کلید انداختم درو باز کردم رفتم توی خونه هرچی دست انداختم توی کمد کفش لنگه اون کفش رو پیدا نکردم... پیش خودم گفتم ای بابا مگه میخوام کجا برم؟ یک کفش برداشتم پوشیدم و رفتم خدمت آقای کله پز....