پنج شنبه با سارا قرار داشتم که بریم و من برای عروسی سارا لباس بخرم... البته عروسی سارا توی مهرماهه ولی این فروشگاه شب قبلش اس ام اس زده بود که حراج ۳۰٪ گذاشته و ما هم گفتیم بریم بخریم... چند تا لباس شب انتخاب کردم و رفتم توی صف اتاق پرو... اولین اتاق پروی که خالی میشد نوبت من بود که برم تو... یه خانم جوون هم نوبتش بعد از من بود... یه مدل خاصی بود ... خیلی مغرور و از خود راضی.... به خانم مسئول اتاق پرو گفت میشه من برم توی اتاق پرو... خانمه گفت هر سه تا اتاق پرو پره... تازه اولین نفری که بیاد بیرون نوبت این خانمه... همون موقع یکی از اتاق پروها خالی شد خانمه گفت من برم تووووو.... خانمه گفت نخیر نوبت این خانمه... رو کرد به من: میشه من قبل از شما برم تووووو.... منم ۳ دست لباس شب روی دستم بود... داشتم از گرما میمردم... گفتم نه خانم الان اون یکی اتاق خالی میشه شما برید.... خلاصه با سارا رفتیم توی اتاق پرو داشتم لباس امتحان می کردم (شکر  خدا این فروشگاهه اتاق پروهاش خیلی بزرگه) یهو دیدم شوهر همون خانمه هی صدا میزنه:

- صدف... عزیزم... کارت تموم شد... صدی ... صدی جان... عشق من... تموم نشد؟

به سارا گفتم خاک تو سر ما بریزن.... این صدیه اینقدر شانس داره... ما اگه دویستی هم باشیم هزاری هم باشیم... حتی اگر تراول هم باشیم کسی اینجوری صدامون نمیزنه....