پنج شنبه شب مهمون دختر عمه ام بودم. یکی از دوستان مشترکمون که یک آقای بسیار بسیار محترمه اومده ایران و قرار بود همدیگه رو ببینیم و دور هم باشیم.
قرار شد من برم دنبالش و ببرمش خونه مریم دختر عمه ام. بماند که چقدر توی ترافیک موندیم. بنده خدا رضا از لحظه ای که سوار شد به من گفت آلما جان یک جا گلفروشی نگه دار من گل بخرم... من هم فراموش کردم تا اینکه نزدیک خونه مریم که رسیدیم رضا گفت اگه میشه اینجا نگه دار دم این گلفروشی من گل بخرم...
من هم چون جای پارکم بد بود مجبور شدم بمونم توی ماشین... یک زنگ هم به مریم زدم که ما نزدیکیم داریم میاییم... مریم هم گفت رضا چه طوری شده؟ یکمی فضولی کرد و قطع کرد....
۲ دقیقه بعد دیدم مریم زنگ زد... هراسان...: وای آلما... من رفتم یک اس ام اس برای تو بفرستم... اشتباهی فرستادم برای رضا... چیکار کنم...
گفتم حالا مگه چی نوشتی اینقدر هیجان زده ای؟ گفت نوشتم: رضا خیلی خوبه فقط خیلی خل و چله... وای آلما ... چیکار کنم؟ خدا کنه به روم نیاره...
من داشتم از خنده غش می کردم... گفتم تو همین الان با من صحبت کری چرا دیگه اس ام اس فرستادی؟
خلاصه داشت میمرد... گفتم رضا داره میاد ... و قطع کردم...
رضا تا اومد نشست توی ماشین گفت: مریم برام یک اس ام اس فرستاده...
منو میگید گفتم ای وای آبرومون رفت.... بعد رضا ادامه داد: فکر کنم فارسی نوشته من سیستم فارسی ندارم مربع مربع میاد...
گفتم نمیدونم حالا میریم ازش می پرسیم... تا رسیدیم به مریم اشاره کردم چیزی نگه... در گوشش گفتم فارسی نداره گفت وای داشتم از خجالت میمردم...
بعدا یادمون افتاد که مریم قبلا هم این کارو کرده بود... با یکی از خواستگارهاش رفته بود بیرون... رفت به من اس ام اس بزنه زده بود به خود طرف... توی اس ام اس نوشته بود: آلما طرف کچله... بعد آقاهه هم رفته بود بیرون از ماشین یهو مریم دیده که صدای دیییییینگ اس ام اس از گوشی آقاهه میاد... وقتی آقاهه برگشته بود توی ماشین مریم بهش گفته بود من یک اس ام اس اشتباهی زدم به گوشی شما . نباید بخونیدش لطفا پاکش کنید... طرف هم خیلی مودب بوده گفته بوده چشم و پاکش کرده بود...
دیشب بهش گفتم حواستو جمع کن... خدا سومیش رو بخیر بگذرونه
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.