دیروز به این جمله که میگن: برای مادرها بچه اشون همیشه بچه است، ایمان آوردم.

بالاخره مامان حرفشو برای اینکه خونه رو رنگ کنیم به کرسی نشوند. علی رغم مخالفتهای من که می گفتم بذار باشه برای وقتی که هوا خوب بشه.

دیروز توی اتوبان بودم که زنگ زد: آلما جان مادر داری میای خونه نون بخر... من دارم میرم خونه ر. خانم. خونه خیلی بوی رنگ میده. تو برو بالا توی اتاقت. خودتو به در و دیوار نزنیا دیوارها رنگیه... تا من بیام....

گفتم وا مامان... فکر میکنی داری با دوقلوهای آیلار حرف میزنی