این پست رو نمیخواستم بنویسم چون شاید یه کمی حرفها خوشایند نباشه ولی من جنبه طنزش رو در نظر میگیرم.

چند وقت پیش یکی از دوستهام به من زنگ زد و گفت آلما میخوام یک آقایی رو بهت معرفی کنم خیلی با شخصیته دکترا داره توی خارج از کشور شرکت داشته چنینه چنانه... قبلا ازدواج کرده جدا شده ... خلاصه کلی از آقا تعریف کردن...

من هم گفتم باشه حالا ببینیم چطوریه... یکی دو هفته ای با هم صحبت کردیم آقا بسیار معقول و مودب به نظرم آمدند... بعد از دو هفته گفت آلما اجازه میدی همدیگه رو ببینیم... گفتم خواهش می کنم... خلاصه برای روزی وسط هفته ساعت ۷ شب قرار گذاشتیم ...

از سر کار رفتم خونه و آماده شدم و چیتان پیتان کردم حسابی.... ایشون ساعت ۶.۴۵ به من زنگ زدن که آلما جان من تازه شرکت رو تعطیل کردم ببخشید با ۱۰ دقیقه تاخیر میرسم توی دلم گفتم اوههههههههه خوش به حالم چه مبادی آداب....

خلاصه ایشون تشریف آوردن... در ماشین رو که باز کردم دیدم یک آدم لااااااااااااااااااااااااااااااغرررررررررررررر  کچلللللللللل نه فکر کنید آدم کم مو حتی یک دونه مو توی سرش نبود (به قول دوستم اگر مردی کچل نباشه شامل حال تو نمیشه) .... فوق العاده زشت... راستش اولش یه کمی خورد توی ذوقم ولی به خودم گفتم آلما مگر تو خودت کی هستی؟ خجالت بکش مگر آدمها رو باید از روی قیافه قضاوت کرد؟ شاید اخلاقش خیلی خوب باشه شاید خیلی مهربون باشه.....

خلاصه وسط هفته بود و اون موقع شب هم همه جا خیلی شلوغ بود تا آقا پیشنهاد دادن توی همین اکباتان بریم یک رستوران من فوری قبول کردم و رفتیم یک جایی پارک کردیم و پیاده شدیم. شکر خدا قدش بلند بود لااقل...

ایشون پیشنهاد دادن میخواهید قبل از رستوران یک کمی قدم بزنیم... گفتم باشه... قدم که میزدیم دیدم ایشون بعضی اوقات از قصد از من عقب میافتن و بعضی نواحی رو دید میزنن... بهش گفتم میشه بریم توی رستوران بشینیم... رفتیم توی رستوران نشستیم و غذا سفارش دادیم...

موقع صحبت کردم دیدم ایشون به جای اینکه به چشمهای من نگاه کنن دارن پایین تر رو نگاه میکنن چند بار هم توی راه رفتن از این حرکات ازش دیده بودم یهو عصبانی شدم گفتم مستر... گفت جانم گفتم چشمهای من از اون قسمتی که شما داری نگاه میکنی خیلی بالاتره... پررو برگشت گفت بله البته چشمهای شما خیلی زیبا هستن... بعد صحبتهاشو ادامه داد.... منم راستش خیلی کفری شده بودم از نگاههای هیزش بدم میامد... یهو برگشت گفت راستی اهل ورزش هستی؟ گفتم اصلا گفت پیاده روی چی؟ گفتم هیچی گفت چرا؟ گفتم چون خیلی تنبلم... گفت وای پس چطوری میخوای بیایی خونه من؟

فکر کن؟ توی اولین برخورد ... میگه چطوری میخوای بیای خونه من... منم که از دستش حسابی کفری بودم گفتم کاری نداره... شما گیسوان زیبای افشونتون رو از پنجره میندازید پایین من گیسهاتون رو میگیرم میام بالا....

طرف یهو هنگ کرد... تا پنج  دقیقه هیچی نگفت و من هم خونسرد غذامو خوردم... خلاصه اون شب گذشت و من برگشتم خونه و دم در گفت فردا با هم دیدارمون رو جمع بندی کنیم؟ گفتم حالا ببینیم چی میشه....

یکی دو دفعه زنگ زد و اس ام اس داد و من جواب سربالا بهش دادم... تا شد روز پنج شنبه.... من از صبحش بیرون بودم یک سر رفتم پیش بیتا و بعدش ناهار بیرون دعوت بودم و بعد از اون رفتم یک سر دختر عمه ام رو دیدم و بعد از اونجا هم شام دعوت بودم خونه دوستم و تا برسم خونه شده بود ۱۲.۳۰ شب... موبایلم رو چک کردم دیدم ۱۲.۲۵ به من مسیج داده که سلام عزیزم روز خوبی داشتی؟

گفتم بذار مودبانه جوابش رو بدم که دیگه زنگ نزنه.... گفتم بله خیلی ممنون از صبح بیرون بودم و ۳ جا مهمونی بودم و الان رسیدم میخوام بخوابم.... نوشت که: خوب جای چهارم میامدی اینجا.... (پررو) نوشتم خیلی ممنون من بدون  دعوت جایی نمیرم.... نوشت که: خوب عزیزم منم دارم دعوتت میکنم دیگه... (واقعا ببخشید ولی میخوام بهتون بگم که چقدر پروو و بی ادب بود) پاشو بیا اینجا شاید یک چیزی بره توی یک چیزی یک اتفاق خوب بیفته....

اینجا دیگه من هنگ کردم... یعنی چی این خجالت نمیکشه؟ چی فکر کرده؟ جوابشو ندادم.... دوباره اس ام اس داد چی شد؟ کجایی؟ خوابیدی؟ یعنی فکر کرده بود لابد من از خوشی دارم غش میکنم دارم لباس میپوشم برم پیشش... منم نه گذاشتم نه برداشتم نوشتم نه خیر دارم پی پی میکنم که بره توی دهن تو بلکه یک اتفاق خوب بیفته....