این همه مدت گذشته و من هنوز خوب نشدم... شبها اصلا نمیتونم بخوابم... از سرفه و تب و آبریزش بینی... توی دکتر رفتن هم خیلی تنبل هستم.... راستش از آمپول میترسم...
امروز دیگه دیدم خیلی حالم بده پاشدم رفتم دکتر.... دکتره هم گوشی گذاشت صدای ریه من رو گوش کرد و دیدم هی داره مینویسه... راستش دکتره خیلی جدی بود و من روم نشد بهش بگم آمپول ننویس من نمیزنم...دیگه داشتم پالتوم رو می پوشیدم گفتم ببخشید چیا نوشتید؟ گفت دوتا پنی سیلین نوشتم... باید با هم بزنی... سه تا دگزا متازون... فلان قرص... فلان کپسول...
همونجا هم داروخونه داشت رفتم داروهامو رفتم بعد به خودم قول دادم همونجا برم آمپولها رو بزنم البته به خانمی که توی داروخونه بود گفتم دوتا از دگزا ها رو نده چون نمیزنم ... بعد به خاطر اینکه دختر خوبی بودم و تصمیم گرفته بودم آمپولها رو تزریق کنم بری خودم جایزه رژ خریدم...
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.