سارا که خونه اش رو عوض کرد میخواست لوسترهاشو هم عوض کنه... لوسترهاشو من برای اتاقم برداشتم و دو هفته ای بود که زنگ میزدیم ممد آقا تاسیساتی بلوک بیاد اینها رو نصب کنه و ممد آقا پیداش نمیشد... آخرش زنگ زدم بهش که ممد آقا اگر من از ریاست جمهوری وقت میخواستم تا حالا گرفته بودم بیا دیگه...

دیروز عصر توی راه بودم که مامان زنگ زد... من هم پشت چراغ قرمز بودم... گفت ممد آقا اومده این دیوارکوبها دوتاست میخوای چیکارشون کنی؟ اتاق تو دیوارکوب نمیخوره... گفتم یکیش رو بزنه بالای تختم یک کلید هم بذاره همون جا که من کتاب میخونم دوباره بلند نشم برم دم در اتاق برق رو خاموش کنم... بهش بگو تمیز کار کنه... سیم آویزون نمونه وگرنه ممد آقا رو آویزون میکنم...

یهو دیدم مامانم از خنده عشششششششششش کرد و گوشی رو قطع کرد....