دوشنبه عصر از شرکت رفتم دنبال سارا که میخواست بیاد خونه ما... طبق معمول زنگ زدم به مامان که ببینم چیزی لازم داره من سر راه بخرم؟ گفت از اون ماست بندی که همیشه میری یک ظرف ماست و یک بطری هم دوغ بخر... رفتیم دم ماست بندی جای نبود من وایستم سارا گفت برو اون سمت بلوار وایستا من میرم میخرم سریع میام...

سارا رفت و دیدم داره هی میخنده و میاد ... نه لبخند ساده وسط بلوار غش غش میخندید و میامد... تا اومد نشست بهش گفتم تو اینطوری وسط خیابون میخندی مردم نمیگن این دختره دیوونه است؟ گفت آخه نمیدونی وسط بلوار یهو دماغ به دماغ یک گوسفنده شدم همیچین گفت بععععععععععععععععععععع ۳ متر از جام پریدم... یک صدای مهیبی داره.... حالا برو میبینش...

رفتم جلوتر دیدم وسط بلوار درست لابه لای درختها یک گوسفند لااااااااااااااااغر داره برای خودش راه میره یک بوغ زدم آنچنان گفت بعععععععععععععععععععععععععععععععععععععععع