این روزها اصلا خودم رو دوست ندارم... از اینکه هی باید کارهای همکارهای تنبل رو رفع و رجوع کنم ... اینقدر کار سرم ریخته بود دیروز که نگو... کاش یه کمی بلد بودم "نه" بگم... البته از دیروز دو سه بار اساااااااااااسی به دو سه تا از همکارام اولیتماتوم دادم....
خودم رو دوست ندارم چون این روزها خیلی زود عصبانی میشم و هرچی دلم میخواد به هرکسی که باشه میگم و تمام.....
از روزهای پایان سال بدم میاد.... با اینکه همه میگن این روزها رو دوست دارن ولی من دوست ندارم چون روزهای آخر سال کار توی شرکت ما ۱۰ برابر میشه و ترافیک هم کشنده تره و به همه اینها اضافه کنید که هر شب مامان بگه آلما اجازه بده من کمد لباستو مرتب کنم و لباس زمستونیهاتو بردارم و تو بگی آخه من خودم باید بدونم که چی کجا هست مگه نمیگی لباسهای تو... و هر شب این مسئله ۴ دفعه تکرار بشه و آخرش هم مامان به اینجا برسه که با آه و افسوس بگه کاش میذاشتی من اتاقتو مرتب کنم و متوجه نمیشه که من به خاطر خودش میگم که خودم میخوام کارامو انجام بدم چون مامان به اندازه کافی خودش رو خسته میکنه....
خودم رو دوست ندارم چون این روزها خیلییییییییییییییییی بد اخلاقم......
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.