دیشب تا صبح نخوابیدم...درب وداغونم ...حدود ساعت ۹ شب بود که یکی از همسایه های خیلی قدیمی زنگ زد... اینقدر تلفن زدن این همسایه قدیمی عجیب بود که رنگ مامان پرید... بعد از احوالپرسی دیدم رنگ مامان پرید و هی میزنه روی پاهاش و میگه ای وای... ای وای
هزار تا فکر اومد توی سرم...یعنی کی مرده؟ هی آدمهای پیر جلوی چشمم رژه رفتن..... نه مگه میشه؟ باورم نشد... همبازی قدیمی من... دوست مهربونم... ای وای ای داد بیداد...
باورم نمیشه دوست دوران کودکیم... آقای دکتر... وای نه همین دیروز بود که از میدان هروی به سمت شهید عراقی که میرفتیم به مامان گفتم مامان یادته حامد اینجا خونه داشت... وای آخه مگه امکان داره؟؟؟
همبازی عزیزم... دوست دوران بچگی... برای تخصص رفته بود مالزی درسش تموم شده بود... همش عکسهاشو میذاشت فیس بوک و من هی براش مینوشتم خوشتیپ شدی دکتر... دکترمبارکه باشه... دکتر اینها کین دور و برت؟؟؟ یعنی به همین آسونی در عرض دو هفته مریض شد و با وجود این همه پروفسور بالای سرش و برادرش که فوق تخصصه و داییش و.... به همین راحتی پرکشید...
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 6:48 توسط آلما
|
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.