ساعت ۵ عصر بود که آمد دم در شرکت دنبال من و راه افتادیم. چند تا مغازه گلیم فروشی رفتیم ... فریبا هم ماشین باباش دستش بود و دست و دلش می لرزید که نکنه اتفاقی بیافته. تا اینکه رو به روی یکی از این مغازه ها پارک کردیم و پیاده شدیم رفتیم توی مغازه... بالاخره فریبا رضایت داد و یک گلیم خرید.. وقتی برگشتیم دیدیم یک پراید پشتمون پارک کرده و درست چسبیده به ماشین فریبا درواقع زده بود به پشت ماشین ما و بدون اینکه زحمت عقب رفتن به خودش بده پارک کرده بود .... راننده ماشین نبود ولی یک آقای مسن روی صندلی کنار راننده نشسته بود و یک چوب زیربغل هم کنارش بود... رفتم زدم به شیشه، آقاهه شیشه رو کشید پایین:
من: سلام آقا، ماشینتون چسبیده به ماشین ما، البته زدید (ماشین فریبا ماکسیمایی بود که باباش تازه ۱ ماه بود خریده بود)
آقاهه: نه... فکر نکنم...
من: فکر نکنید؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟ من دارم می بینم...![]()
آقاهه: خانم من پام شکسته نمی تونم بیام پایین صبر کنید دخترم بیاد...
فریبا گفت باشه صبر می کنیم. بعد از ۵ دقیقه دیدیم یک دختر حدود ۲۲ ساله از اون طرف خیابون اومد ۲ تا تیکه ظرف صنایع دستی دستش بود... فریبا گفت:
- سلام خانم ... شما ماشینتون رو زدید به ماشین من ... یه کمی ماشینتون رو ببرید عقب من ببینم چی شده؟
دختره هم انگار نه انگار شروع کرد با باباش به صحبت کردن که بابا اینا کدومش خوبه برای فلانی جون بخریم؟؟؟ فریبا دوباره گفت:
- خانم من وقت ندارم زیاد منتظر بمونم ماشینتون رو بکشید عقب من برم...
باز هم خانم کذایی یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما دوتا انداخت و به کار خودش ادامه داد. به فریبا اشاره ای کردم که بشین توی ماشین اون هم گرفت من چی میگم... نشستیم توی ماشین فریبا یه کمی رفت جلو ... برگشت عقب ... یه ضربه کوچیک زد به ماشین اونا ... دوباره رفت جلو... دیگه راه برای رفتن ما باز شده بود... دوباره رفت عقب و این دفعه محکم تر کوبید به ماشین اونا... دختره هم جیغ و ویغ و شروع کرد به فحش دادن و یک مشت کوبید به ماشین ما... من هم شیشه ماشین رو کشیدم پایین و گفتم:
- ببخشید خانم ما هم مثل شما کر شدیم .... نمی شنویم ![]()
![]()
![]()
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.