وقتی با سوسن صحبت کردم گفت بابا تو نمی دونی من اصلا حرفی برای گفتن باهاش ندارم این خیلی پخمه... خیلی دست و پا چلفتیه .. اصلا یه جوریه... گفتم بابا تو که زیاد باهاش اینور اونور نرفتی سعی کن یه کمی بیشتر باهاش معاشرت کنی... سوسن هم همچنان حرص می خورد و روی حرفش وایستاده بود... گفت باشه من به شما ثابت می کنم که این یارو اصلا به درد نمی خوره...
یک روز من و سوسن و سارا با هم بیرون بودیم که اتفاقی این آقا رو دیدیم آقا اسمش طارق بود
. خلاصه اون آقا اصرار به سوسن که حتما باید یک شب شام با دوستات باشیم و از این حرفها راستش من اصلا چیز بدی توی این آقا ندیدم. وقتی که رفت به سوسن گفتم بابا داری سخت میگیری این که خیلی مودبه خیلی آقاست سوسن هم خیلی کلافه شده بود گفت بابا تو نمی دونی اصلا حالا که اینطوره زنگ می زنم بهش و میگم ما یه شب شام باهاش میریم بیرون گفتم باشه.
هفته بعد از این ماجرا یک روز من و سارا مهمون بودیم خونه سوسن اینها که این آقا طارق زنگ زد و با مادر سوسن صحبت کرد و خلاصه به زور و اصرار ما رو شام دعوت کرد خونه خودش من به مامان سوسن گفتم نمیشه نریم ؟؟؟ آخه چرا بریم خونه ش؟؟؟ مامان سوسن گفت اتفاقا اینطوری بهتره
چون ما تا حالا خونه زندگیشو ندیدیم چون پدر و مادرش شهرستان هستند بهتره برید ببینید چطوریه و .... خلاصه ۱ ساعت مخ ما رو خورد تا ما رو راضی کرد... از طرفی این آقای محترم اون روز سر کار بود و گفت که شب خودش میاد دنبال ما.
راس ساعت ۷ آمد در خونه و ما ۳ تا رو برد خونه اش... از ماشین که پیاده شدیم دیدم توی دست این آقا طارق یک پرس غذاست... رفتیم توی خونه ... یهو طارق گفت: ببخشید من پام بو میده برم پاهامو بشورم
منو میگی داشتم از خنده می مردم
سوسن هم از حرص داشت میمرد... این جمله پاهام بو میده در عرض ۱۵ دقیقه ۸ دفعه تکرار شد... اولش خنده ام گرفته بود ولی وااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه بوووووووییییییییییییی ...
حالم داشت به هم می خورد .... توی عمرم مرد به این دست و پا چلفتی ای ندیده بودم عین احمق ها دستش به هر چیزی می خورد می افتاد پایین خودش هم دو سه دفعه خورد به میز وسط اتاق و ۲ بار هم پاش گیر کرد به سیم کامپیوترش و ...
بعد که آمد نشست (قابل توجه دوستان که اون یک پرس غذا رو همین طوری گذاشته بود وسط میز) اصلا حرفی نمی زد فقط عین احمق ها لبخند می زد ...سارا شروع کرد راجع به کتاب باهاش صحبت کردن و نوشتن و این حرفها یهو طارق برگشت گفت:
- من هم کتاب نوشتم...
و بلند شد و رفت یک جزوه آورد که راجع به رشته خودش برای تکنسینهای زیر دستش نوشته بود... سارا داشت از خنده غش می کرد... مثل این بود که شما برای شاگردت جزوه گفته باشی ...
بعدش من شروع کردم به حرف زدن و اون هم جواب می داد شده بود عین جلسات مصاحبه استخدامی
بعد ازش سئوال کردم:
- ببخشید معنی اسم شما چیه؟
- طارق یعنی ستاره صبح ...
بعد هم یک لبخند ملیح تحویل من داد
... سوسن داشت از حرص میمرد... در گوش من گفت اسمش هم مثل خودش عجیب غریبه.... خلاصه بعد از نیم ساعت گفت:
- خوب شام چی میل دارید این یک پرس غذا هست .... ناهارمو نخوردم آوردمش خونه .... غذای کنسروی هم توی یخچال هست... حالا اینها رو می خورید یا غذا سفارش بدم؟؟؟
ما سه تا ![]()
... حالا سوسن دیگه داشت میمرد... در گوش من گفت بفرما خانم تحویل بگیر لابد توقع داره کنسرو لوبیا بخوریم... بعد برگشت گفت:
- من که پیتزا می خورم...
یهویی طارق برگشت گفت: باشه پیتزا میگیرم اینجا یه پیتزایی هست خیلی پیتزاش خوبه ولی از جاهای دیگه گرونتره ... حالا پیتزا مینی میخورید دیگه...
قیافه های ما: من ![]()
سارا
سوسن ![]()
![]()
![]()
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.