پسر خواهرم خیلی با نمکه، پسر آیدا، اسمش علیه و خیلی با نمک حرف میرنه البته یه کمی شل حرف می زد قبلا ولی حالا بهتر شده دیگه الان برای خودش آقاییه ولی ۲-۳ پیش که هنوز مدرسه نمی رفت همه چیز رو نمی تونست خوب بیان کنه...

سر نامزدی آیلار و رضا، علی خیلی کوچولوتر از الان بود... روز عقدشون هم چون بابای رضا (خدا رحمتش کنه خیلی مرد نازنینی بود) مریض بود و نمی تونست بیاد محضر، مامان تصمیم گرفت عقد رو توی خونه برگزار کنه این شد که من و سارا و آیدا (خواهر بزرگم) و آیدین (شوهر آیدا) روی میز سفره عقد درست کردیم با وسایلی که داشتیم بعدش هم خودمون بودیم و خانواده رضا... طفلک بابای رضا که روی کاناپه دراز کشیده بود و حالش بد بود... بگذریم... موقع خطبه خوندن هم وقتی آیلار بله رو گفت و بابا پول ریخت روی سرشون من تور بالای سرشون رو ول کردم روی کله رضا و از روی پاش پول برداشتم خلاصه میخوام بگم که علی توی اون وضعیت بابای رضا رو دیده بود... بابای رضا طفلک تومور مغز داشت و جراحی کرده بود و تمام موهای سرش ریخته بود... بعد از روز عقد رضا و آیلار هم رفت توی کما و ۲ ماه بعد فوت کرد... این بود که علی کوچولوی ما فقط شنید که بابای رضا مرده...

عید همون سال (یعنی ۳ ماه بعد از فوت بابای رضا) روز اول که همه خونه ما بودند، پدر و مادر فریبا (عروسمون) هم آمده بودن برای دید و بازدید عید... بابای فریبا هم سرش مو نداره (یعنی اصلا مو نداره) همگی نشسته بودیم .... علی داشت توی اتاق بازی می کرد ... بعد از چند دقیقه علی از پله ها آمد پایین که بیاد توی هال یهو دیدم بچه چشماش داره از حدقه درمیاد و دهنش هم نیم متر بازه و داره به بابای فریبا نگاه می کنه  یهویی برگشت به خواهرش گفت: سولماز جون مگه این آقاهه نمرده بود؟؟؟.... تو خودت گفتی این آقاهه مرده...