این بازی شب یلدا هم خیلی جالب بود نه؟؟؟ ولی ۵ مورد خیلی کم بود.. من بعد از اینکه نوشتم و بعد رفتم نوشته های دوستای دیگه رو خوندم دیدم ای بابا چقدر چیزهای بیشتری می تونستم بنویسم... به این میگن تقلب وبلاگی ... این دوستمون پاپتی جان هم اعتراض کرده بود که اعترافاتم خیلی رسمی بوده... خوب چه کنیم دیگه بچه خوب بودن اینطوریه

می تونم چند تا دیگه اعتراف کنم:

۱. دو سال و نیمه بودم ... یه روز عصر که مامانم خم میشه که بخاری رو روشن کنه من (ببخشید) باسنشو گاز گرفتم

۲. وقتی کوچیک بودم موقعی که عصبانی میشدم و میخواستم بد و بیراه بگم تمام اشیای دور و برم رو به خورد طرف می دادم: مثلا می گفتم کمد بخور... صندلی بخور... میز بخور... رختخواب بخور...

۳. کلاس اول دبستان که بودم سر ظهر که میشد همیشه صدای اذان از مسجد دم مدرسه میامد ... اون موقع فکر می کردم که اگر گوشهامو با دست بگیرم صدامو کسی نمیشنوه ... بنابراین یک روز گوشامو گرفتم و با شنیدن ریتم اول اذان (اون صدای ضربه قبل از شروع اذان) شروع کردن با اون اذان به خوندن .... معلممون هم هاج و واج منو نگاه می کرد...

۴. اغلب دوستهای بچگیم پسر بودند

۵. وقتی بچه بودم اینقدر نقاشیم بد بود که هیچ کس فکر نمی کرد روزی بتونم نقاشی بکشم...

بسه؟؟؟ پاپتی جان راضی شدی؟؟؟ دکتر حامد عزیز نوشته بودند که ترجیح می دادند در باب قتلهایی که در آشپزخانه ما اتفاق افتاده بشنوند.... اوهوکی حالا می خوای مارو بندازی زندون جناب دکتر؟؟؟؟