دیروز صبح ساعت ۱۰ بود که خانم مدیرم اومد... دیدم خیلی قیافه اش تو همه... انگاری گریه هم کرده... رفتم توی اتاقش که یک گزارش رو بهش بدم... دیدم داره فین فین میکنه و گریه میکنه... گفتم:
- چی شده خانم دکتر؟؟؟ کسی ناراحتتون کرده؟ (میدونید که خوب فارسی بلد نیست)
اون: نه ... (فین فین) اصلا مگه من کیم که کسی منو ناراحت کنه....
من: ![]()
اون: اصلا من خیلی بدبختم.... هیچ جا جای من نیست... اصلا از اینجا میرم... (فین فین) ....
من: آخه چی شده؟
اون: اصلا میرم شوهر میکنم... میرم زن کارگر باغبونمون میشم... اینقدر هم خوشگله... تا کمرمه... میگم عاشقش شدم...
من: این حرفها چیه...
حالا چی شده؟
اون: همه به من حرف میزنن.... خانم فلانی... من خیلی پیرم؟؟؟
من:
نه... کی گفته؟
اون: آخه راننده آژانسمون فکر کرد من مادرشوهر زنداییمم...
من: چی؟؟؟ یعنی چی؟؟؟
اون: به من میگه عروستون حالش بهتره؟؟؟ یعنی من اینقدر پیرم که مادرشوهر زنداییم باشم؟؟؟؟
من: ![]()
... نه... عروستون یعنی عروس خانوادتون منظورش این بوده که عروس خانواده تون که میشه زنداییتون ...
اون: ا... خوب من نمی دونستم...
بعدش یهو حالش خوب شد. به نظرتون به من نباید اسکار ادبیات بدن؟؟؟
یا اسکار توجیح کاری؟؟؟؟(این یک رشته جدیده شماها نمیدونید)![]()
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.