این مطلبی که میخوام براتون تعریف کنم شاید یکی از اعترافهای بچگی باشه.
ده سالم بود که عمه شری تصمیم گرفت ازدواج کنه. من خیلی عمه شری رو دوست داشتم... عمه شری معلم بود و من همیشه باهاش میرفتم مدرسه از ۲-۳ سالگی همیشه وقتی میخواست از خونه ما بره گریه می کردم و میخواستم باهاش برم... حالا میخواست ازدواج کنه و بره یه شهر دیگه...
قرار شد عروسیشو بندازن خونه ما... من هم عین برج زهرمار... البته دست از شیطنت برنداشته بودم... با برادرم و پسر عمو و دخترعمو و دخترعمه ام اینقدر شیطونی کردیم که همه صداشون دراومده بود... من هم از ریخت داماد حالم بهم می خورد... البته اینقدر این آقا داماد مظلوم و مهربون بود که حد نداشت ولی خوب بدم میامد ازش دیگه...
بعد از اینکه عقد تموم شد و من هم کلی سکه و پول از روی سر عروس و دوماد جمع کرده بودم، عروس و داماد دست در دست همدیگه از اتاق عقد آمدند بیرون که بیان پیش بقیه مهمونها... من هم پشت اون مبل زرشکی بزرگ نشسته بود و داشتم به اونا نگاه می کردم... کله صاف و بیموی آقا دوماد بدجوری نظرمو به خودش جلب کرده بود... یهو نمی دونم چی شد که یک مشت پول خرد (اگه یادتون باشه یک دو تومنی هایی بود که خیلی بزرگ بود و سنگین) رو پرت کردم طرف سر داماد بیچاره .... دو سه تاش به ضرب خورد توی سرش... ولی خوب لبخند اون و عمه حسابی منو خجالت زده کرد... ![]()
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.