روز سه شنبه ظهر دیگه دیدم نمیتونم بمونم سر کار، داشتم میمردم از گلو درد و سر درد... صدام هم درنمیامد یعنی اصلا نمی تونستم حرف بزنم... خلاصه مرخصی گرفتم و رفتم خونه ... خیلی حالم بد بود... شبش هم تا صبح سرفه کردم و فین فین کردم و از بدن درد نتونستم بخوابم این بود که زنگ زدم شرکت و اونا هم بنده خداها تا صدامو شنیدن و دیدن انگاری از ته چاه دارم حرف می زنم گفتن نیا... خلاصه تا همین امروز صبح داشتم مثلا استراحت می کردم... هرچی فیلم توی خونه داشتم نگاه کردم البته همه رو برای بار چندم... از اشکها و لبخندها شروع کردم تا رسیدم به پرنده خارزار و برباد رفته و دزیره و .... تا دیروز دیگه به پیسی خوردم... فکر می کنید چی دیدم؟ حدس هم نمی تونید بزنید... کارتون سیندرلا
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 7:19 توسط آلما
|
سلام من آلما هستم. آلما به ترکی یعنی سیب. متولد اردیبهشت 1352 هستم. گاهی برای دل خودم نقاشی می کشم.